|
گمانم حدود 2 ماه پیش بود . سفری
داشتم و اتفاقی خلوتی با خودم بر فراز تپه ای مشرف بر دشتی بی انتها . نغمه
سکوت در گوشم ترانه های پرمعنای حیات را می نواخت و من خیره به حرکت موزون
ابرها که سایه هایشان را روی زمین تشنه دشت نقاشی می کردند . هر از گاهی حرکت
شکننده پرنده ای که شاخه درختی را نشانه رفته بود ، گویی تلنگری بود به شیشه
پنجره ای که از خلال آن ، چشمهای من چیزهایی را دیدند که تا آن روز تجربه شان
نکرده بودم . احساسهایی که هنوز غریب و مسحور کننده ، جایی میان نسوج بدنم ،
در حرکتند و اگرچه معنای محتاط آرامش را از پس کوچه های ذهن بی تابم زدودند
،صندوقچه ایی جایگزینش کردند که هنوز هر از گاهی باز می شود و دریایی از
"دیده ها " را درونم سرازیر می کند . انچه می خوانید کلمات ساده ای است که
برای من طلیعه دریچه ای بودند که به اقیانوسی از زیبایی گشوده می شد :
برای من خیلی تعجب آوره که آدما
خسته یا افسرده می شن . مردد میشن و نمی دونن چه کار کنن . مستاصل یا منفعل
می شن . یا از این شاخه به اون شاخه می پرن و نمی دونن کدوم شاخه واسشون
بهتره . ولی خوب همه اینها تا دیروز اصلا" برام اعجاب آور نبود که هیچ واسه
خودم مدام اتفاق می افتاد . دیدید آدمها مدام عجله دارند و هول اند . ولی
درست همون لحظه اگه ازشون بپرسی واسه چی نمی تونن جواب درستی بهت بدن .
همه این شگفتی ها و سوالها وقتی
جواب معقولانه ای پیدا می کنن و موجه می شن که از حقیقت ماجرا با خبر بشی.
حقیقت اینه که زندگی خیلی خسته کننده و کسالت آور میشه اگه مدام به اطرافت
نگاه کنی ولی چیزی نبینی. فکرش رو بکن . آدما از صبح تا شب دارن به آدمای
دیگه و همه چیزای دور و برشون نگاه می کنن ولی خوب که دقت کنی می فهمی هیچی
نمی بینن .
مسئله اینجا است که آدم یا هیچ نمی
بینه یا وقتی نقاب هر روزه رو پاره کرد و شروع کرد به دیدن اونوقت باید حجمی
از احساسات و تصاویر رو که از قضا همه هم دلپذیر و زیبا هستند رو در خود
بپذیری که تحملش سخته . ذهنت اونقدر دنیای اطراف رو می خوره که از خودت می
پرسی چطور می تونه همه اینا رو هضم کنه . این همه حس جمع می شن یه جا و شروع
می کنن به بازیگوشی .
اینه که یه لحظه چشمات رو می بندی
و خیره می شی به تصویر یکنواخت پشت پلکهات . خنده داره ! چون بازم می بینی !
و آن میان تنها قطره ای بودم . که
هر از گاهی شکوه و عظمت قطره بودن رو در آینه ای به وسعت هستی به نظاره
مينشستم . |