Entry: . Monday, September 13, 2004



دیدن یا ندیدن

:.  دیدن یا ندیدن

گمانم حدود 2 ماه پیش بود . سفری داشتم و اتفاقی خلوتی با خودم بر فراز تپه ای مشرف بر دشتی بی انتها . نغمه سکوت در گوشم ترانه های پرمعنای حیات را می نواخت و من خیره به حرکت موزون ابرها که سایه هایشان را روی زمین تشنه دشت نقاشی می کردند . هر از گاهی حرکت شکننده پرنده ای که شاخه درختی را نشانه رفته بود ، گویی تلنگری بود به شیشه پنجره ای که از خلال آن ، چشمهای من چیزهایی را دیدند که تا آن روز تجربه شان نکرده بودم . احساسهایی که هنوز غریب و مسحور کننده ، جایی میان نسوج بدنم ، در حرکتند و اگرچه معنای محتاط آرامش را از پس کوچه های ذهن بی تابم زدودند ،صندوقچه ایی جایگزینش کردند که هنوز هر از گاهی باز می شود و دریایی از "دیده ها " را درونم سرازیر می کند . انچه می خوانید کلمات ساده ای است که برای من طلیعه دریچه ای بودند که به اقیانوسی از زیبایی گشوده می شد :

برای من خیلی تعجب آوره که آدما خسته یا افسرده می شن . مردد میشن و نمی دونن چه کار کنن . مستاصل یا منفعل می شن . یا از این شاخه به اون شاخه می پرن و نمی دونن کدوم شاخه واسشون بهتره . ولی خوب همه اینها تا دیروز اصلا" برام اعجاب آور نبود که هیچ واسه خودم مدام اتفاق می افتاد . دیدید آدمها مدام عجله دارند و هول اند . ولی درست همون لحظه اگه ازشون بپرسی واسه چی نمی تونن جواب درستی بهت بدن .

همه این شگفتی ها و سوالها وقتی جواب معقولانه ای پیدا می کنن و موجه می شن که از حقیقت ماجرا با خبر بشی. حقیقت اینه که زندگی خیلی خسته کننده و کسالت آور میشه اگه مدام به اطرافت نگاه کنی ولی چیزی نبینی. فکرش رو بکن . آدما از صبح تا شب دارن به آدمای دیگه و همه چیزای دور و برشون نگاه می کنن ولی خوب که دقت کنی می فهمی هیچی نمی بینن .

مسئله اینجا است که آدم یا هیچ نمی بینه یا وقتی نقاب هر روزه رو پاره کرد و شروع کرد به دیدن اونوقت باید حجمی از احساسات و تصاویر رو که از قضا همه هم دلپذیر و زیبا هستند رو در خود بپذیری که تحملش سخته . ذهنت اونقدر دنیای اطراف رو می خوره که از خودت می پرسی چطور می تونه همه اینا رو هضم کنه . این همه حس جمع می شن یه جا و شروع می کنن به بازیگوشی .

اینه که یه لحظه چشمات رو می بندی و خیره می شی به تصویر یکنواخت پشت پلکهات . خنده داره ! چون بازم می بینی !

و آن میان تنها قطره ای بودم . که هر از گاهی شکوه و عظمت قطره بودن رو در آینه ای به وسعت هستی به نظاره مينشستم .

پاورقی :
تگ لاین : هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم
مطالب وابسته :

   1 comments

armin gilemard
September 13, 2004   08:03 PM PDT
 
salam, akhe gahi anche ke mibinim ra ba deghat negah nemikonim ama ba inhal bavarash mikonim va vaghti ba deghat negah konim , bavareman tazalzol miabad va ba'd hazm sakht mishavad!!!!!!

Leave a Comment:

Name


Homepage (optional)


Comments