::. وبلاگ های دیگر دوستان .::

 

:. وبلاگ رها
:. وبلاگ اصله

:. وبلاگ دانی

:. وبلاگ گیله مرد

:. سرزمین آ تاب

:. آرزوهای یک دکتر کوچولو

:. گروه وبلاگ نویسان اص هانی

 

::. سایتهای خبری .::

 

:. روزنامه شرق

:. روزنامه وقایع ات اقیه

:. سایت رویداد

:. سایت امروز

:. اخبار گویا

:. رادیو ردا

:. بازتاب

:. پیک نت

 

::. کتابخانه های مجازی .::

 

:. کتابخانه مجازی داستانهای ارسی

:. کتابخانه مجازی دانشگاه اص هان

 

::. وبلاگهای پیشین .::

 

:. وبلاگ پیوند در بلاگ اسکای

:. وبلاگ پیوند در پرشین بلاگ

 

::. گروههای وبلاگی .::

 

:. مح ل وبلاگ نویسان ایران

:. وبلاگ های ارسی

 

::. وبلاگهای دوست داشتنی .::

 

:. وبلاگ مسعود بهنود

:. وبلاگ حسین درخشان

:. روزانه های ابراهیم نبوی

:. سایت شخصی دکتر نوریزاده

 

::. راهنماهای ساخت وبلاگ .::

 

:. راهنمای ساخت وبلاگ در بلاگ درایو

 

::. سایتها و وبلاگهای  ادبی .::

 

:. بنیاد گلشیری

:. سایت سخن

:. مجله ه ت

:. کتابخانه آشیان

:. ادبکده

:. سایت احمد شاملو

:. وبلاگ خوابگرد

 

::. سایتها و وبلاگهای سینمایی .::

 

:. ایران اکتور

:. 30 نما

:. سینمای ایران

:. یلم و سینما

:. دریای نور

:. سایت گیشه

:. وبلاگ دانی

:. امیر قادری

:. هوشنگ گلمکانی

:. آی ام دی بی





   
<< November 2009 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
01 02 03 04 05 06 07
08 09 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30



Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed

Friday, September 24, 2004
.

دیدار احمد محمود

 

:. دیدار

کتاب دیدار احمد محمود از سه داستان کوتاه تشکیل شده که اولی را نپسندیدم ( کجا میری ننه امرو ) ولی دومی و سومی را پسندیدم ( دیدار و بازگشت ) . چیزی که در سبک داستان نویسی احمد محمود در این سه داستان برای جالب و قابل ملاحظه بود سبک روایی او است . احمد محمود خود به عنوان نویسنده و یا به عبارتی دیگر به عنوان " دانای کل " همیشه کنار شخصیت های داستانش حضور دارد ، با آنها به گفتگو و محاوره می پردازد ، گاهی از آنها درباره دغدغه هايشان می پرسد و آنها را به فکر فرو می برد و گاهی شخصیت و افکارشان را به چالش می گیرد . اینگونه شخصیت آنها را می شکافد و به لایه های درونی افکار ، ذهنیات و منویات قهرمانان قصه هایش نقب می زند . به همین خاطر است که اینگونه با احساسات و افکار آنها درگیر می شویم و زاویه های پنهان روح خود را در تردیدها و تشویش های ذهنی آنها سراغ می گیریم . مثلا" در قسمتی از داستان دیدار می خوانیم:

 

" همه رفته اند ، همه ! سروجان ، بادله ، شکر ،  همه ! دیگر کسی نمانده است . پیرزن چشمها را باز می کند . چرا اینقدر از دده نصرت گریز می زند ؟ چرا نمی خواهد حرفها یادش بیاید ؟ کارها یادش بیاید ؟ از مرگ می ترسد ؟ ( نه ! مرگ حقه ! همه باید برن ) { "پس چی ننه غلام ؟ " . "دلم نمی خواست که دده زودتر از مو بمیره ." } " .

 

همین تکه ساده از داستان نمایانگر سبک روایی خاص احمد محمود است . ابتدا نقل قول از پیرزن و بعد درگیر شدن با حالات روحی او . از خودش ( و از ما ) درباره فراز و فرودهای ذهنی ننه غلام ( پیرزن ) سوال می کند . چرا نمی خواهد حرفها و کارها یادش بیاید ؟ آیا از مرگ می ترسد ؟ با این عبارات ما را در دردها و دغدغه هايی که در ذهن خودش و ننه غلام دور می زند سهیم می کند . بعد درست مثل کارگردانی که ناگهان در صحنه ظاهر می شود و درباره نقش از بازیگران سوال می پرسد پا به میان داستان می گذارد و از ننه غلام سوال می کند . به این ترتیب خط روایی علت و معلولی کامل می شود و ما پی می بریم که ننه غلام نه از مرم می ترسد و نه مرگ دده نصرت برایش غیر قابل قبول است . آنچه قابل پذیرش نیست آرزوی ننه غلام است که دوست داشت زودتر از عزیزانش از دنیا برود تا به غم دوری و هجران آنها ننشیند .

 

اما قهرمان داستان بازگشت یک سر و گردن از قهرمان داستانهای اول و دوم بالاتر است . سبک روایی داستان و ساختار توصیفی و استعاری آن هم به قوام اثر کمک کرده است . در بازگشت محمود بیشتر با شخصیت های داستانش درگیر شده است و در عین حال درون مایه شخصیتی آنها و پس زمینه فرهنگیشان را بیشتر به مخاطب شناسانده است . با توجه به اینکه آدمهای هر سه قصه خوزستانی هستند و طبعا" تمام خوانندگان با فرهنگ آنان آشنا نیستند ؛ نیاز به بازشکافی عناصر فرهنگی بومی در این داستانها بیشتر احساس می شود . در داستانهای اول و دوم این خلاء کمتر پر شده است . اما در داستان سوم گویی نویسنده قد کشیده است و ضمن پرداختن به دغدغه های بومی ما را با گرفتاریهای ملی هم درگیر می کند و به داستان پس زمینه ای تاریخی هم می بخشد. از سوی دیگر بافت روشنفکری جامعه را در برابر ساختار عوام زده و یا لمپن وار آن قرار می دهد و تقابل این دو را از نگاه یک روشنفکر ملی گرا به تصویر می کشد و به تحلیل چالشهای چنین شخصیتی می پردازد .اینگونه است که با تشویش ها و نگرانی های شاسب قهرمان داستان همراه می شویم . دل به او می سپاریم . گاهی در دل از او انتقاد می کنیم ، گاهی برایش دل می سوزانیم و گاهی به او آفرین می گوییم . همزمان ورقهایی از تاریخ معاصر را بازخوانی می کنیم و به قضاوت می نشینیم . بعد جذاب و دلپذیر شخصیت شاسب پیچیدگی و سردرگمی فکریش است که میان آرمانهای روشنفکری و واقعیت های ملموس زندگی معلق مانده است و مجبور است مدام یکی به نعل بزند و یکی به میخ . می خواهد پرواز کند و به هر سو سرک بکشد اما موقعیت او در جامعه ای که زندگی می کند به خرمگسی می ماند که در اتوبوس مدتی افکار او متوجه خویش می کند :

 

" خرمگس درشتی به شیشه پنجره چسبیده بود زنگاری بد رنگ ( چه می دونم شایدم تازه شروع شده     باشه !  ) هوس کرد با چوب کبریت بزند به سر خرمگس ( چشم مرکب داره هزارتا ! ) حالا خرمگس بالای سر مرد زرقانی بود . مرد زرقانی کنار دستش بود . خرمگس وزوز می کرد . ( ترسید ! از جانش ! ) خرمگس ، انگار جای خودش ایستاده بود ( چن روز عمر میکنه ؟ لابد عمر نوح ، خیال میکنه ! ) . ردش را دنبال کرد ، حالا روبروی آینه بود ، مضاعف شده بود . ... خرمگس پیدا شد . اصلان با لنگ زدش ، افتاد کف اتوبوس . مزد زرقانی گفت :     -بی خاصیت ! و تخت زمخت گیوه را گذاشت رو خرمگس ( تما شد حرص کثافت و رنج پر زدن تمام شد ، همه چیز ! ) هوس سیگار کرد ( خرمگس میفهمه ؟ کبریت زد ( چیزی حالیش میشه ؟ ) دود را بلعید ( روح چی داره ؟ ) یا از جنسی دیگه اس ؟ دشت پیدا شد . خورشید بر قله آسمان نشسته بود . جزیره های کوچک نخلستان ها. دور از هم ساهی می زدند . "

 

محمود در عین حال آنچنان که از پاراگراف فوق مشخص است زندگی و تلاشهای مکرر آدمها برای ادامه آنرا به چالش کشیده و کثافت زندگی را به رخمان می کشد . کثافتی را که شاسب در آن غوطه می خورد و بیهوده همچون خرمگس سعی دارد هر طور شده خود را از آن رها کند . اما نویسنده خوب می داند که این تلاشی بیهوده است . استیصال و استحاله فکری شاسب در جای جای داستان موج می زند و در انتها به اوج می رسد :

 

" ... یکهو ماتش برد . شاسب را دید ، با پایجامه نو ، قامت افراشته ، میانجای خانه ، زیر باران خیس خیس و انگار مجسمه ای از سنگ

-          نه !

از پس جام بخار گرفته و از پس تور سربی رنگ باران و در سحرگاهی این چنین خیس و خاکستری ، چشم عطر گل درست می دید ؟ - لبان عطر گل لرزید

-          چه به سرت اومده مادر ؟ " .

 

و این شاید تعبیری هم باشد از رستگاری .

 

پاورقی : اگر این داستانها ( به خصوص آخری- بازگشت ) را نخوانده اید خواندنش را توصیه می کنم . کتاب مرتبط اگر سراغ دارید مرا بی نصیب نگذارید .
تگ لاین :
مطالب وابسته :

Posted at 10:16 pm by negareh
شما نظری نداريد؟
Friday, September 17, 2004
.

spinoza ethics mind اسپینوزا

:. اسپینوزایی که من می شناسم (4)
:. خدا

اندیشیدن جوهر به معنی شناختن خدا است . جوهر را نمی توان تصور کرد . تنها می توان او را اندیشید . عناصر اصلی تفکر اسپینوزا درباره خدا را در اینجا می آورم . دو صفت اول پیچیده نیستند و می توانید خودتان مطالعه کنید . صفت سوم مهم است و بیشتر توضیح می دهم .

نخست : خدا هست . تعقل جوهر یا خدا ، با شناختن او یکی است . روش اثبات مشابه همان " می اندیشم پس هستم " دکارت است .

دوم : جوهر نامتناهی است . هر چه واقعیت یا هستی یک ذات بیشتر باشد صفاتش که مبین ضرورت و سرمدیت و بی نهایتی است ، بیشتر است و از این رو هیچ امری روشنتر از این نیست که در تعریف ذات مطلقا" نامتناهی باید گفت ذاتی است دارای صفات بی شمار و بی نهایت . ما آدمیان تنها دو صفت از صفات جوهر را می شناسیم : اندیشیدن و بُعد . ولی اگر صفات جوهر منحصر به این دو بود ، جوهر مطلقا" نامتنهاهی نبود . ذهن آدمی نه از طریق دریافت مستقیم و نه از طریق استدلال و استنتاج نمی تواند جز به آن دوصفت دست يابد . خدا با صفات بی شمار و بی نهایتش دست نیافتنی است .

سوم : خدا تجزیه پذیر نیست . در جوهر جدایی نیست . از این رو جدایی امکان و فعلیت در او وجود ندارد . آنچه او می توانست بیافریند ، آفریده است . در فهم نامتناهی خدا چیزی نیست که در واقعیت وجود نداشته باشد . همه اینها به چه معنی است ؟ این یعنی هر آنچه از اراده در خداوند می شناسیم بالفعل مطلق است . خداوند موجودی نیست که هر روز چیزهای تازه ای در جهان بیافریند . مثلا" نوزادی که متولد می شود آفریده جدیدی از خداوند نیست بلکه مجموعه ای از قوانین طبیعی است که باعث تولد این نوزاد می شود . بنابر این این تفکر که خداوند جهان را در 6 روز آفریده کاملا" بی معنی است . اراده خداوند جزئی از وجود اوست و از او جدا نیست . اینگونه نیست که خداوند همچون موجودی سبکسر نشسته باشد و مدام به کار جهان نظارت داشته باشد . کسی که خدا را همچون شخصیتی تلقی می کند ، آزادی خدا را به معنی پیروی از هوا و هوس می انگارد ، و قدرت او را در این می بیند که هر چه بخواهد می تواند بکند . پاسخ اسپینوزا در این مورد چنین است : چنین قدرتی دقیقا" محدودیت قدرت او می بود ، و دال بر بی نهایتی و نامحدودی عمل کردن آزاد و در عین حال ضروری او نمی بود ؛ بلکه حاکی از انتخاب میان چند امکان و به عبارت دیگر سقوطش به محدودیت می بود . اثر بخشی نامتنهاهی خدا همیشه و همه جا حاضر است . از این رو برای ما دریافتن این که خدا اثر نمی بخشد همانگونه ناممکن است که دریافتن نبودن خدا .

چهارم : خدا یگانه است . یکتایی خداوند یکتایی عددی نیست . وقتی که ما ماهیتی را شناختیم ، نخستین بار با توجه به وجود آن می گوییم یکی است یا چندتا . ما چیزها را هنگامی با توجه به تعدادشان می شناسیم که آنها را تحت نوع مشترکی در نظر می گیریم . هیچ چیز را نمی توان یکی یا یگانه نامید مگر پس از شناخت چیز دیگری که با او همسان و برابر است . مثلا" زمانی ما می توانیم بگوییم 1 کتاب یا 10 کتاب که کتاب را به عنوان یک نوع پذیرفته باشیم که می تواند همسانهایی داشته باشد . از آنجا که برای خداوند همسانی قائل نیستیم  و نوعی قائل نمی شویم یکتا نامیدن او درست نیست. به جای آن می گوییم همه چیز خدا و در درون خدا است . " چون ما درباره ماهیت خدا تصوری کلی نمی توانیم به دست آوریم از این رو کسی که خدا را یکتا می نامد ، درباره خدا تصور درستی ندارد ، و یا درباره او سخن نادقیق می گوید . "

پنجم : خدا تعین ناپذیر و غیر قابل تصور است . خدا را فقط می توان اندیشید . هر گونه محدود ساختن ها و تعینات و تصورات ، آگاهی درباره خدا را آشفته می سازد . هر گونه تصور از خداوند ، واقعیت او را در ذهن ما مخدوش می سازد . عامه مردم چنین می کنند و در عالم خیال برای خدا توانایی انسانی قائل می شوند و راستی این سخن از اینجا پیدا است که عوام الناس خدا را همچون آدمی یا شبیه آدمی می انگارند . اسپینوزا می گوید اگر مثلثها و دایره ها را زبان می بود خداوند را به صورت دایره و مثلث تصور می کردند . بیشتر انسانها خداوند را همچون پادشاهی می انگارند که گاهی خشمگین و گاهی خوشحال می شود . آنگاه که مغضوب است همه چیز را نابود می سازد و خرابی ها به بار می آورد و آنگاه که خوشحال است نعمت بر بندگانش نازل می کند . مردم بیهوده نتیجه تلاش خود را به خدا نسبت می دهند و و به این فکر نمی کنند که خداوند پادشاهی نیست که هر از گاهی به خاطر تلاش و زحمت مردمش به آنها نعمت عطا کند و هر گاه از عمل آنها راضی نبود آنها را از نعمتها محروم کند . اسپینوزا می گوید اگر از من سوال کنید آیا درباره خدا همانگونه اندیشه روشنی دارم که درباره مثلث خواهم گفت آری و اگر از من بپرسید درباره خدا همانگونه تصور روشنی دارم که درباره مثلث پاسخ خواهم داد خیر . ما نمی توانیم خدا را تصور کنیم بلکه تنها می توانیم او را بیندیشم . از این رو تصور کردن خدا همچون شخصیتی ، محدود کردن او است . خدا نه فهم دارد و نه اراده ، بلکه صفت اندیشیدن را دارد و فهم و اراده به عنوان حالت از آن صفت می آید . خداوند حرکت و سکون ندارد بلکه صفت بعد دارد و از آن صفت حالات حرکت و سکون پدید می آیند . فهم و اراده و حرکت و سکون مخلوقند و نتیجه وجود خدا نه خود خدا . حق نداریم بگوییم خدا از کسی چیزی می خواهد یا از چیزی بدش می آید یا خوشش می آید . اینها همه صفات آدمی هستند و در نزد خدا جایی ندارند .

ششم : دوری و نزدیکی خدا . اسپینوزا خدا را هم بسیار دور از جهان می اندیشد و هم بسیار نزدیک به جهان . اینکه خدا از جهان دور است اینگونه تعبیر می شود که اگر چه ما حالاتی چون فهم و اراده برای خداوند قائل می شویم اما همانگونه که در بالا توضیح دادیم اینها صفات انسانی است و در خدا راه ندارد . نزدیکی خداوند به جهان اینگونه بیان می شود که همه چیز معلول خدا است و از این رو خدا در همه چیز است . خدا از جهان جدا نیست . او برای جهان چنان  علتی نیست که در جهان مستحیل شود بلکه علت ماننده است . ما خداوند را با آن دو صفت اندیشیدن و بعد می شناسیم و بدین سان خداوند در ما و طبیعت ما حاضر است و از ما جدا نیست اما در عین حال خود جوهر مطلقا" غیر از اینها است و به هیچ وجه قابل مقایسه با این حالات نیست .

نوالیس درباره اسپینوزا می گوید : اسپینوزا سرمست خداست . و رنان می گوید : شاید اینجا خدا از نزدیکترین نقطه ها دیده شده است. شلایرماخر درباره او می گوید : بی نهایت هم آغاز او بود و هم پایان او .

 

پاورقی : آنچه در بالا توضیح دادم نیاز به تامل کافی دارد . باید مطالب را به دقت بخوانید و هر جمله را که می خوانید اندکی درباره اش فکر کنید . بعد باز ادامه دهید . مطلب را چند بار بخوانید و سعی کنید برداشتهایتان را برای خودتان مرور کنید . به این شکل خدا را آنگونه که هست خواهید شناخت . نه آلوده به تفکرات خرافی انسانی .

 

تگ لاین : خداوند را نمی توان تصور کرد ، خدا را تنها می توان اندیشید .
مطالب وابسته :

Posted at 11:28 am by negareh
شما نظری نداريد؟
Monday, September 13, 2004
.

دیدن یا ندیدن

:.  دیدن یا ندیدن

گمانم حدود 2 ماه پیش بود . سفری داشتم و اتفاقی خلوتی با خودم بر فراز تپه ای مشرف بر دشتی بی انتها . نغمه سکوت در گوشم ترانه های پرمعنای حیات را می نواخت و من خیره به حرکت موزون ابرها که سایه هایشان را روی زمین تشنه دشت نقاشی می کردند . هر از گاهی حرکت شکننده پرنده ای که شاخه درختی را نشانه رفته بود ، گویی تلنگری بود به شیشه پنجره ای که از خلال آن ، چشمهای من چیزهایی را دیدند که تا آن روز تجربه شان نکرده بودم . احساسهایی که هنوز غریب و مسحور کننده ، جایی میان نسوج بدنم ، در حرکتند و اگرچه معنای محتاط آرامش را از پس کوچه های ذهن بی تابم زدودند ،صندوقچه ایی جایگزینش کردند که هنوز هر از گاهی باز می شود و دریایی از "دیده ها " را درونم سرازیر می کند . انچه می خوانید کلمات ساده ای است که برای من طلیعه دریچه ای بودند که به اقیانوسی از زیبایی گشوده می شد :

برای من خیلی تعجب آوره که آدما خسته یا افسرده می شن . مردد میشن و نمی دونن چه کار کنن . مستاصل یا منفعل می شن . یا از این شاخه به اون شاخه می پرن و نمی دونن کدوم شاخه واسشون بهتره . ولی خوب همه اینها تا دیروز اصلا" برام اعجاب آور نبود که هیچ واسه خودم مدام اتفاق می افتاد . دیدید آدمها مدام عجله دارند و هول اند . ولی درست همون لحظه اگه ازشون بپرسی واسه چی نمی تونن جواب درستی بهت بدن .

همه این شگفتی ها و سوالها وقتی جواب معقولانه ای پیدا می کنن و موجه می شن که از حقیقت ماجرا با خبر بشی. حقیقت اینه که زندگی خیلی خسته کننده و کسالت آور میشه اگه مدام به اطرافت نگاه کنی ولی چیزی نبینی. فکرش رو بکن . آدما از صبح تا شب دارن به آدمای دیگه و همه چیزای دور و برشون نگاه می کنن ولی خوب که دقت کنی می فهمی هیچی نمی بینن .

مسئله اینجا است که آدم یا هیچ نمی بینه یا وقتی نقاب هر روزه رو پاره کرد و شروع کرد به دیدن اونوقت باید حجمی از احساسات و تصاویر رو که از قضا همه هم دلپذیر و زیبا هستند رو در خود بپذیری که تحملش سخته . ذهنت اونقدر دنیای اطراف رو می خوره که از خودت می پرسی چطور می تونه همه اینا رو هضم کنه . این همه حس جمع می شن یه جا و شروع می کنن به بازیگوشی .

اینه که یه لحظه چشمات رو می بندی و خیره می شی به تصویر یکنواخت پشت پلکهات . خنده داره ! چون بازم می بینی !

و آن میان تنها قطره ای بودم . که هر از گاهی شکوه و عظمت قطره بودن رو در آینه ای به وسعت هستی به نظاره مينشستم .

پاورقی :
تگ لاین : هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم
مطالب وابسته :


Next Page



 

">