|
کتاب دیدار
احمد محمود از سه داستان کوتاه تشکیل شده که اولی را نپسندیدم ( کجا میری ننه
امرو ) ولی دومی و سومی را پسندیدم ( دیدار و بازگشت ) . چیزی که در سبک
داستان نویسی احمد محمود در این سه داستان برای جالب و قابل ملاحظه بود سبک
روایی او است . احمد محمود خود به عنوان نویسنده و یا به عبارتی دیگر به
عنوان " دانای کل " همیشه کنار شخصیت های داستانش حضور دارد ، با آنها به
گفتگو و محاوره می پردازد ، گاهی از آنها درباره دغدغه هايشان می پرسد و آنها
را به فکر فرو می برد و گاهی شخصیت و افکارشان را به چالش می گیرد . اینگونه
شخصیت آنها را می شکافد و به لایه های درونی افکار ، ذهنیات و منویات
قهرمانان قصه هایش نقب می زند . به همین خاطر است که اینگونه با احساسات و
افکار آنها درگیر می شویم و زاویه های پنهان روح خود را در تردیدها و تشویش
های ذهنی آنها سراغ می گیریم . مثلا" در قسمتی از داستان دیدار می خوانیم:
" همه رفته
اند ، همه ! سروجان ، بادله ، شکر ، همه ! دیگر کسی نمانده است . پیرزن
چشمها را باز می کند . چرا اینقدر از دده نصرت گریز می زند ؟ چرا نمی خواهد
حرفها یادش بیاید ؟ کارها یادش بیاید ؟ از مرگ می ترسد ؟ ( نه ! مرگ حقه !
همه باید برن ) { "پس چی ننه غلام ؟ " . "دلم نمی خواست که دده زودتر از مو
بمیره ." } " .
همین تکه
ساده از داستان نمایانگر سبک روایی خاص احمد محمود است . ابتدا نقل قول از
پیرزن و بعد درگیر شدن با حالات روحی او . از خودش ( و از ما ) درباره فراز و
فرودهای ذهنی ننه غلام ( پیرزن ) سوال می کند . چرا نمی خواهد حرفها و کارها
یادش بیاید ؟ آیا از مرگ می ترسد ؟ با این عبارات ما را در دردها و دغدغه
هايی که در ذهن خودش و ننه غلام دور می زند سهیم می کند . بعد درست مثل
کارگردانی که ناگهان در صحنه ظاهر می شود و درباره نقش از بازیگران سوال می
پرسد پا به میان داستان می گذارد و از ننه غلام سوال می کند . به این ترتیب
خط روایی علت و معلولی کامل می شود و ما پی می بریم که ننه غلام نه از مرم می
ترسد و نه مرگ دده نصرت برایش غیر قابل قبول است . آنچه قابل پذیرش نیست
آرزوی ننه غلام است که دوست داشت زودتر از عزیزانش از دنیا برود تا به غم
دوری و هجران آنها ننشیند .
اما قهرمان
داستان بازگشت یک سر و گردن از قهرمان داستانهای اول و دوم بالاتر است . سبک
روایی داستان و ساختار توصیفی و استعاری آن هم به قوام اثر کمک کرده است . در
بازگشت محمود بیشتر با شخصیت های داستانش درگیر شده است و در عین حال درون
مایه شخصیتی آنها و پس زمینه فرهنگیشان را بیشتر به مخاطب شناسانده است . با
توجه به اینکه آدمهای هر سه قصه خوزستانی هستند و طبعا" تمام خوانندگان با
فرهنگ آنان آشنا نیستند ؛ نیاز به بازشکافی عناصر فرهنگی بومی در این
داستانها بیشتر احساس می شود . در داستانهای اول و دوم این خلاء کمتر پر شده
است . اما در داستان سوم گویی نویسنده قد کشیده است و ضمن پرداختن به دغدغه
های بومی ما را با گرفتاریهای ملی هم درگیر می کند و به داستان پس زمینه ای
تاریخی هم می بخشد. از سوی دیگر بافت روشنفکری جامعه را در برابر ساختار عوام
زده و یا لمپن وار آن قرار می دهد و تقابل این دو را از نگاه یک روشنفکر ملی
گرا به تصویر می کشد و به تحلیل چالشهای چنین شخصیتی می پردازد .اینگونه است
که با تشویش ها و نگرانی های شاسب قهرمان داستان همراه می شویم . دل به او می
سپاریم . گاهی در دل از او انتقاد می کنیم ، گاهی برایش دل می سوزانیم و گاهی
به او آفرین می گوییم . همزمان ورقهایی از تاریخ معاصر را بازخوانی می کنیم و
به قضاوت می نشینیم . بعد جذاب و دلپذیر شخصیت شاسب پیچیدگی و سردرگمی فکریش
است که میان آرمانهای روشنفکری و واقعیت های ملموس زندگی معلق مانده است و
مجبور است مدام یکی به نعل بزند و یکی به میخ . می خواهد پرواز کند و به هر
سو سرک بکشد اما موقعیت او در جامعه ای که زندگی می کند به خرمگسی می ماند که
در اتوبوس مدتی افکار او متوجه خویش می کند :
" خرمگس
درشتی به شیشه پنجره چسبیده بود زنگاری بد رنگ ( چه می دونم شایدم تازه
شروع شده باشه ! ) هوس کرد با چوب کبریت بزند
به سر خرمگس ( چشم مرکب داره هزارتا ! ) حالا خرمگس بالای سر مرد زرقانی
بود . مرد زرقانی کنار دستش بود . خرمگس وزوز می کرد . ( ترسید ! از جانش ! )
خرمگس ، انگار جای خودش ایستاده بود ( چن روز عمر میکنه ؟ لابد عمر نوح ،
خیال میکنه ! ) . ردش را دنبال کرد ، حالا روبروی آینه بود ، مضاعف شده بود .
... خرمگس پیدا شد . اصلان با لنگ زدش ، افتاد کف اتوبوس . مزد زرقانی گفت :
-بی خاصیت ! و تخت زمخت گیوه را گذاشت رو خرمگس ( تما شد حرص کثافت و
رنج پر زدن تمام شد ، همه چیز ! ) هوس سیگار کرد ( خرمگس میفهمه ؟ کبریت زد
( چیزی حالیش میشه ؟ ) دود را بلعید ( روح چی داره ؟ ) یا از جنسی دیگه اس ؟
دشت پیدا شد . خورشید بر قله آسمان نشسته بود . جزیره های کوچک نخلستان ها.
دور از هم ساهی می زدند . "
محمود در عین
حال آنچنان که از پاراگراف فوق مشخص است زندگی و تلاشهای مکرر آدمها برای
ادامه آنرا به چالش کشیده و کثافت زندگی را به رخمان می کشد . کثافتی را که
شاسب در آن غوطه می خورد و بیهوده همچون خرمگس سعی دارد هر طور شده خود را از
آن رها کند . اما نویسنده خوب می داند که این تلاشی بیهوده است . استیصال و
استحاله فکری شاسب در جای جای داستان موج می زند و در انتها به اوج می رسد :
" ... یکهو
ماتش برد . شاسب را دید ، با پایجامه نو ، قامت افراشته ، میانجای خانه ، زیر
باران خیس خیس و انگار مجسمه ای از سنگ
-
نه
!
از پس جام
بخار گرفته و از پس تور سربی رنگ باران و در سحرگاهی این چنین خیس و خاکستری
، چشم عطر گل درست می دید ؟ - لبان عطر گل لرزید
-
چه
به سرت اومده مادر ؟ " .
و این شاید
تعبیری هم باشد از رستگاری .
|