::. وبلاگ های دیگر دوستان .::

 

:. وبلاگ رها
:. وبلاگ اصله

:. وبلاگ دانی

:. وبلاگ گیله مرد

:. سرزمین آ تاب

:. آرزوهای یک دکتر کوچولو

:. گروه وبلاگ نویسان اص هانی

 

::. سایتهای خبری .::

 

:. روزنامه شرق

:. روزنامه وقایع ات اقیه

:. سایت رویداد

:. سایت امروز

:. اخبار گویا

:. رادیو ردا

:. بازتاب

:. پیک نت

 

::. کتابخانه های مجازی .::

 

:. کتابخانه مجازی داستانهای ارسی

:. کتابخانه مجازی دانشگاه اص هان

 

::. وبلاگهای پیشین .::

 

:. وبلاگ پیوند در بلاگ اسکای

:. وبلاگ پیوند در پرشین بلاگ

 

::. گروههای وبلاگی .::

 

:. مح ل وبلاگ نویسان ایران

:. وبلاگ های ارسی

 

::. وبلاگهای دوست داشتنی .::

 

:. وبلاگ مسعود بهنود

:. وبلاگ حسین درخشان

:. روزانه های ابراهیم نبوی

:. سایت شخصی دکتر نوریزاده

 

::. راهنماهای ساخت وبلاگ .::

 

:. راهنمای ساخت وبلاگ در بلاگ درایو

 

::. سایتها و وبلاگهای  ادبی .::

 

:. بنیاد گلشیری

:. سایت سخن

:. مجله ه ت

:. کتابخانه آشیان

:. ادبکده

:. سایت احمد شاملو

:. وبلاگ خوابگرد

 

::. سایتها و وبلاگهای سینمایی .::

 

:. ایران اکتور

:. 30 نما

:. سینمای ایران

:. یلم و سینما

:. دریای نور

:. سایت گیشه

:. وبلاگ دانی

:. امیر قادری

:. هوشنگ گلمکانی

:. آی ام دی بی





   
<< October 2009 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
 01 02 03
04 05 06 07 08 09 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31



Contact Me

If you want to be updated on this weblog Enter your email here:


rss feed

Sunday, September 12, 2004
.

evanecence fallen

:. موضوع : جاوادانگی

نمی دانم آلبوم FALLEN از EVANECENCE را گوش کرده اید یا نه ؟ به نظر من در آلبومهای 2003 و 2004 که گوش کرده ام ( در مقابل آلبومهای DIDO - ENRIQUE - CELINE DION و ... که آلبومهای موفقی هم بودند ) بهترین است . هم از لحاظ ترانه و هم از لحاظ موسیقی قوی است . و از همه مهمتر آنکه ژانر مورد علاقه من است . با ترانه My Immortal زندگی کرده ام و ترانه Bring me back to life  آنقدر انرژی در وجودم تزریق کرده که بعد از بارها و بارها گوش دادن هنوز برایم تازگی و جذابیت دارد . همه این مقدمه چینی ها به خاطر شعری است که بر اساس ترانه My Immortal سروده ام . این شعر را در کنار متن ترانه اصلی در اینجا می آورم :

 my immortal
i'm so tired of being here
suppressed by all of my childish fears
and if you have to leave
i wish that you would just leave
because your presence still lingers here
and it won't leave me alone

these wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase

when you cried i'd wipe away all of your tears
when you'd scream i'd fight away all of your fears
and i've held your hand through all of these years
but you still have all of me

you used to captivate me
by your resonating light
but now i'm bound by the life you left behind
your face it haunts my once pleasant dreams
your voice it chased away all the sanity in me

these wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase

when you cried i'd wipe away all of your tears
when you'd scream i'd fight away all of your fears
and i've held your hand through all of these years
but you still have all of me

i've tried so hard to tell myself that you're gone
and though you're still with me
i've been alone all along

 

خسته از اینگونه بودن

تنیده در تمامی ترسهای کودکیم

بگذار رفتنت

عروج منفرد جسمی باشد

چرا که حضورت

خاطره ای است جاودانه

که سراسر در تنهایی من نفس می کشد

 

زخمهایی  تا بی کران ، ریشه دوانده در وجود خسته ام

دردهایی که باورم را درمانده کردند

و در کشاکش این دردلاخ

زمان

بی معنی ترین مفهوم است

 

و اشکهایت

چه بی رحمانه پذیرای نوازشهایم شدند

و فریادهایت

که قامت خسته ام را به آوردگاه خواندند

و دستهایت

دستهایم را به مهمانی گرم نیاز خواندند

و اما من هنوز

سراسر،  مسخرت هستم

 

به یاد آر

پیکری را که سراسر مرزهای وجود تو بود

با طالع بی پایان حضور آفتابیت

افسوس !

افسوس که امروز !

در پایبستهایی از تو

اسیرم

و رویاهایم که یکسره

آهوبچگانی در قفس یافتی

تا برایم تصویر کنی

مفهوم تنهای صیاد بودن را

و کلامت

که معنای آبی رنگ آرامش را

یکسره از من دزدید

(چنین است تنهایی تاریخی انسان )

 

 

پاورقی : شعر بالا ترجمه ترانه نیست . فقط شعری است بر اساس ترانه که در همان فضای احساسی اتفاق می افتد
تگ لاین : به یاد آر پیکری را که سراسر مرزهای وجود تو بود
مطالب وابسته :  آلبوم FALLEN را دانلود کنید     |     تمامی ترانه های از سایت LYRICS

Posted at 06:58 pm by negareh
شما نظری نداريد؟
Friday, September 10, 2004
.

texttexttexttexttext

:. اسپینوزایی که من می شناسم (3) :

امروز درباره خدا سخن خواهم گفت. خدایی که اسپینوزا عشق را در او یافته بود . و به شیوه ای مشابه اسپینوزا نیچه. یکی دو نکته را باید اینجا روشن کنم . در هنگام تفکر فلسفی نباید طوری فکر کنید که نتیجه ای را بگیرید که دوست دارید و یا فکر می کنید درست است . مثلا بیشتر ما اگر فکر کنیم a+b=c سعی می کنیم هنگام تفکر درباره سه عنصر a, b,c طوری استدلال کنیم که دقیقا" به همین نتیجه برسیم . حال آنکه ممکن است این نتیجه درست نباشد . یادمان باشد که ما به دنبال اثبات حقیقتیم و نه چیز دیگر .

در پاسخ کامنتی که کیمیا گذارده است : خوبی و بدی تعاریف انسانی هستند . پیامبران همه مصلحان اجتماعی بودند که سعی داشتند جامعه را از آنچه "بد" می پنداشتند دور نگاه دارند . حقیقت ( روی این کلمه تاکید می کنم ) این است که نیک و شر الهی و سرمدی وجود ندارد . یعنی نمی توان پذیرفت که در طبیعت مفهومی به صورت مطلق بد است . یعنی نسبت به همه چیز حتی خداوند "شر" محسوب می شود . همه چیز در درون خداوند است . تمام مفاهیم و کردارها و اشیاء . هر آنچه وجود دارد حالتی است از یکی از صفات خدا . مگر می توان تصور کرد بعضی از صفات خدا خوب و برخی بد باشد . اینها طبقه بندیهای انسانی است و در خدا راه ندارد . اما اگر بخواهیم درون جامعه انسانی سخن بگوییم مفهومی به نام فضیلت مطرح می شود و مفاهیمی چون خوشبختی و اخلاق . نیچه می گوید اخلاق حربه ای است در دست ضعفا برای تقبیح عمل قدرتمندان . با خواندن این سخنان ممکن است شما به سرعت موضع بگیرید و بگویید هر آنچه از خوبی و بدی می شناختیم با این چند جمله زیر سوال بردی . پاسخ می دهم باید فضیلت و خوشبختی واقعی را که این فیسوفان بلندپایه بدان اعتقاد داشتند بشناسیم ، تا بدانیم جایگاه نیکی در زندگی بشر کجا است . مقدمه "نیک برین " شناخت خداوند است و درک آن اقیانوس زیبایی و عشق که ما در آن شناوریم . وقتی که این مفهوم درک شد ، نیک برین معنی پیدا می کند . آن جا است که نیکی عین فضیلت و خوشبختی است و بدی نه در حق دیگران که در حق خود است . آنجا است که می فهمیم نیکی نیازی به پاداش ندارد که خود پاداشی ازلی و ابدی است و عین خوشبختی . مگر می شود کسی عاشقانه به خداوند بیاندیشد ( و باز روی این کلمه تاکید می کنم ) و نیکی را نشناسد ؟ می دانم . قضیه هنوز مبهم است . در سفری که آغاز کرده ایم با اسپینوزا و نیچه و دکارت همراه خواهیم شد تا "نیک برین" را بشناسیم . پیش از هر چیز درباره خداوند سخن خواهیم گفت  . خداوندی که از ما جدا نیست و ما همه او و حالتی از اوییم . خداوند را نمی توان تصور کرد . خداوند را تنها می توان اندیشید . در نوشته بعدی درباره خداوند سخن خواهم گفت . اما امروز بسنده می کنیم به فهرست موضوعاتی که در روزهای آینده درباره اش صحبت خواهم کرد :

خداوند

دو صفت جوهر ( اندیشیدن و بعد )

حالات

زمان و ضرورت

جدایی میان خدا و جهان و مسئله وحدت میان آندو

و پایان مطلب با "درباره ی شادی ها و شورها " از کتاب "چنین گفت زرتشت " نیچه :

برادر ، اگر تو را فضیلتی باشد و آن فضیلت {براستی} از آن تو باشد ، هیچ کس دیگر در آن با تو انباز نیست . بی گمان، می خواهی آن را به نامی بنامی و بنوازی : می خواهی گوش اش را بکشی و با آن بازی کنی . بدان که با این کار اکنون نام آن میان تو و مردم همگانی شده است و تو با فضیلتت در شمار مردم و رمه در آمده ای . همان به که بگویی: آنچه روان ام را ناخوش است و خوش است ، و نیز آنچه مایه گرسنگی اندرون ام است ، ناگفتنی است و بی نام . فضیلتت بلند پایه تر از آن باد که نام ها بدان آشنا توانند شد . و اگر از آن سخن بایدت گفت ، شرمنده مباش از این که از آن با زبان شکسته سخن گویی . بگوی و با زبان شکسته بگوی که : این است نیک من ، این را عاشق ام . سراسر اینگونه خوش آیند من است . من نیک را اینگونه می خواهم و بس . نه می خواهم شریعت خداوندی باشد نه قانون یا نیاز بشری . مباد آن که مرا رهنمای ملکوت ها باشد و بهشت ها . این که بدان عاشق ام فضیلتی است زمینی که در آن زیرکی کم است و خرد عام کمترین . باری ، این پرنده خود در کنارم آشیانه ساخته است . از این رو دوست اش می دارم و می نوازم اش . اکنون در کنارم بر بیضه های زرین اش می نشیند . اینگونه با زبان شکسته فضیلت خویش را بستای . روزگاری تو را شورها بود که آنها را شر می خواندی . اما اکنون دارنده ی فضیلت های خویشی و بس : آنها از دل شورهایت سر بر آورده اند . برترین غایتت را در دل این شورها نهادی ؛ آنگاه فضیلت ها و شادی هایت شدند . چه از پشت تندخویان بودی ، چه شهوت پرستان ، چه متعصبان ، چه کینه جویان : سرانجام شورهایت همه فضیلت گشته- اند و دیوان ات همه فرشته  . روزگاری تو را در دخمه ی خویش سگان شرزه بود . لینک آنان سرانجام  پرندگان و نغمه سرایان خوش آواز شدند ... از این پس دیگر هیچ شر از تو سر نخواهد زد مگر شری که از ستیزه میان فضیلت هایت سر زند . برادر اگر بختیار باشی تو را یک فضیلت باشد و بس : اینسان سبک تر از پل خواهی گذشت ... انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد ! از این رو می باید به فضیلت هایت عشق ورزی ؛ زیرا که بر سر آنها فنا خواهی شد.

چنین گفت زرتشت

 

پاورقی : یادتان باشد بعضی چیزها هست که ارزشش پس از شناختش بر ما روشن می شود .
تگ لاین : خداوند را نمی توان تصور کرد . خداوند را تنها می توان اندیشید .
مطالب وابسته :

:. شعری که زندگی است :  امروز شعری از خودم ( ا.آفتاب ) :

 

در خنکای تاریک روشن سحر

دل آزرده سوی دریا شدم

سبویی بر دوش

در آرزوی تشنه جامی که شاید

از آینه چشمان تو برگیرم

در بی انتهای زمردین نور و هستی

چونان مرغان بی خانمان

در جستجوی پناهگاهی حقیر

در پَست پشته های سنگلاخهای بی امید

نه !

من به تماشای طلوع نمی شینم

در چشمان تو چیزی هست

که با هر نفس در قلبم طلوع می کند

و ترانه رگهایم

حدیث مکرر عشق می شود

بارقه ای که

گر به تجلی در آید

آفتاب

از شرم حقارت عتیق اش

خاطره طلوع را به تاریخ می سپارد

من اینگونه کران تا کران

در طلایی رنگ ، افق بی انتهای ماسه ای رنگ

میان شاخه های تشنه خارهای بی امید

در تو زاده می شوم

 

و کلامت

که حریری است بر پیکر آینه

مملو از ظرافت مهتابی رنگ زنانه

در زرفنای بی آرام وجود خسته ام

ترنم ترانه می شود

و کیمیای شعر

از کلامم شعله می کشد

من اینگونه طلوع می کنم

من اینگونه تجلی آفتاب می شوم

 

سه شنبه 17 شهریور ماه 1383

 


Posted at 10:47 am by negareh
شما نظری نداريد؟
Thursday, September 02, 2004
.

texttexttexttexttext
:. شعری که زندگی است :

شب که جوی نقره ی مهتاب

بی کران دشت را دریاچه می سازد

من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد ... ( احمد شاملو )

:. تراوش داغ کلمات

نمی دانم داستان "عادت می کنیم " زویا پیرزاد را خوانده اید یا نه ؟ ولی این داستان از معدود رمانهایی است که مخاطبانش قشر وسیعی از افراد جامعه را پوشش می دهد . تا به حال کسی را ندیده ام که داستان را خوانده باشد و عاشقش نشده باشد . بیش از همه  ، راه رفتن روی لبه باریک دیواری که یک سویش داستانهای بی محتوای بازاری و سوی دیگرش رمانهای پیچیده چند لایه است ، برایم جالب است . و زبان ساده و بی ریای زویا که مشخص است مدتها جامعه را نگاه کرده است و دیده است آنچه را باید می دیده . داستان پر است از رستورانهای مدرن و سنتی ، وبلاگ ، اسکی و خلاصه همه آن چیزهایی که جامعه ما یکجورهایی تازه دارد تجربه اش می کند و شیوه ای از زندگی که مدتها انکارش کرده ایم و حالا دارد ذره ذره در وجودمان رسوخ می کند و گاهی بدجوری ما را معتاد خودش می کند. زویا به شکل جالبی آدمهای داستانش را به اصطلاح فرموله کرده و با اینکه می دانیم هر کدامشان کلی عیب دارند اما از هیچ کدامشان بدمان نمی آید . شخصیتهای داستان با همه عادت های گاه مسخره شان برایمان دوست داشتنی هستند چون زویا در رمانش به قضاوت ننشسته و خیلی خوب زندگی چند تا آدم معمولی از جامعه را به نظاره نشسته است . داستان مادری( آرزو )  که از همسرش جدا شده و پدرش را از دست داده و حالا یک بنگاه معاملات ملکی (یا به قول ماه منیر - مادرش -  آژانس !) را تنهایی اداره می کند . آیه دوست داشتنی فرزندش که مثل خودمان وبلاگ می نویسد و ما گاهی در طول داستان با وبلاگ نوشته های او همراه می شویم  ، شیرین دوست داشتنی که رابطه اش با آرزو ( شخصیت اصلی داستان ) واقعا" دلنواز و ظریف است و سهراب که نمونه یک مرد دوست داشتنی و آداب دان امروزی است و بر خلاف سایر داستانها که چنین شخصیتهایی را به سرعت تبدیل به یک شخصیت کاملا" آبگوشتی می کنند ، زویا از او آنقدر به جا و زیبا استفاده کرده که آدم گاهی به خودش می گوید چطور توانسته از ابزارهای داستانهای عامیانه اینطور خردمندانه استفاده کند . داستان عادت می کنیم زویا یک جورهایی به مهمان مامان مهرجویی نزدیک است و من این دو را تقریبا" همزمان دیدم و خواندم  و احساس قرابت عجیبی بین ماهیت ایندو می کنم . زبان زویا آنقدر خودمانی و در عین حال آنقدر باور پذیر و همزان دلپذیر است که وقتی می خوانی نفست را بند می آورد . مثلا" به چند نمونه نگاه کنید :

" آرزو شال پشمی را پیچید دور گردن و در اتاق آیه را باز کرد . { من رفتم . ناهار منزل مادری هستیم . تو با خاله شیرین برو تا من برسم } . توده ی زیر ملافه و پتو و کتاب و سی دی و جوراب گفت {م م م م } " .

"آیه داشت می گفت :{ آژو خانم جواست کجاست ؟ بیا . مرجان گفت همین مغازه آخری لباس اسکی های محشر آورده. توی چند تا از وبلاگ ها هم حرفش بود .} آرزو و ماه منیر با هم گفتند : { توی چی چی لاگ ؟ } "

گفت و شنودهای داستان هم دوست داشتنی هستند و دست از سرت بر نمی دارند و تو را مجبور می کنند آنقدر بخوانی که از حال بروی :

"{بس که غز زدی ، هول شدم دو بند انگشت خمیر دندان خوردم } . { چی؟} {داشتم مسواک می زدم که تلفن کردی} . آرزو زد زیر خنده و خوب که خندید گفت { خمیر دندان بیشتر دوست داری یا ماتیک ؟ } سهراب درجا گفت {هرسه }. آرزو ریسه رفت . "

از نوشتن درباره این داستان خسته نمی شم اما حالا دیگه بسه . خودتون برید بخرید بخونید .

 

:. پاورقی : زویا پیرزاد در آبادان به دنیا آمد . همان جا به مدرسه رفت ، در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد . رمانهای او عبارتند از : سه کتاب - چراغ ها را من خاموش می کنم و ترجمه ها هم آلیس در سرزمین عجایب و آوای جهیدن غوک . عادت می کنیم دومین رمان این نویسنده است . داستان زندگی سه نسل زن در تهران این روزها .

 

:. تگ لاین : وقتی امروز متولد می شود با همه چیزهای جدیدش که گاه غیر قابل تحمل به نظر می رسد به یاد می اورم که ما انسانها : عادت می کنیم .

 

:. مطالب وابسته : مطلب اول از وبلاگ پریز | مطلب دوم از وبلاگ سپینود که خیلی دلپذیر و زیبا است | نوشته ای از علی اخوان  از سایت سخن  | مطلب چهارم از وبلاگ سیمرغ   | امیر قادری درباره عادت می کنیم   |

 


Previous Page Next Page



 

">