|
نمی دانم آلبوم
FALLEN از EVANECENCE را گوش کرده اید یا
نه ؟ به نظر من در آلبومهای 2003 و 2004 که گوش کرده ام ( در مقابل آلبومهای
DIDO - ENRIQUE - CELINE DION و ... که آلبومهای
موفقی هم بودند ) بهترین است . هم از لحاظ ترانه و هم از لحاظ موسیقی قوی است
. و از همه مهمتر آنکه ژانر مورد علاقه من است . با ترانه
My Immortal زندگی کرده ام و ترانه Bring me back
to life آنقدر انرژی در وجودم تزریق کرده که بعد از بارها و بارها
گوش دادن هنوز برایم تازگی و جذابیت دارد . همه این مقدمه چینی ها به خاطر
شعری است که بر اساس ترانه My Immortal سروده ام .
این شعر را در کنار متن ترانه اصلی در اینجا می آورم :
my immortal
i'm so tired of being here
suppressed by all of my childish fears
and if you have to leave
i wish that you would just leave
because your presence still lingers here
and it won't leave me alone
these wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase
when you cried i'd wipe away all of your tears
when you'd scream i'd fight away all of your fears
and i've held your hand through all of these years
but you still have all of me
you used to captivate me
by your resonating light
but now i'm bound by the life you left behind
your face it haunts my once pleasant dreams
your voice it chased away all the sanity in me
these wounds won't seem to heal
this pain is just too real
there's just too much that time cannot erase
when you cried i'd wipe away all of your tears
when you'd scream i'd fight away all of your fears
and i've held your hand through all of these years
but you still have all of me
i've tried so hard to tell myself that you're gone
and though you're still with me
i've been alone all along
خسته از
اینگونه بودن
تنیده در
تمامی ترسهای کودکیم
بگذار رفتنت
عروج منفرد
جسمی باشد
چرا که
حضورت
خاطره ای
است جاودانه
که سراسر در
تنهایی من نفس می کشد
زخمهایی
تا بی کران ، ریشه دوانده در وجود خسته ام
دردهایی که
باورم را درمانده کردند
و در کشاکش
این دردلاخ
زمان
بی معنی
ترین مفهوم است
و اشکهایت
چه بی
رحمانه پذیرای نوازشهایم شدند
و فریادهایت
که قامت
خسته ام را به آوردگاه خواندند
و دستهایت
دستهایم را
به مهمانی گرم نیاز خواندند
و اما من
هنوز
سراسر،
مسخرت هستم
به یاد آر
پیکری را که
سراسر مرزهای وجود تو بود
با طالع بی
پایان حضور آفتابیت
افسوس !
افسوس که
امروز !
در
پایبستهایی از تو
اسیرم
و رویاهایم
که یکسره
آهوبچگانی
در قفس یافتی
تا برایم
تصویر کنی
مفهوم تنهای
صیاد بودن را
و کلامت
که معنای
آبی رنگ آرامش را
یکسره از من
دزدید
(چنین است
تنهایی تاریخی انسان )
|